خاطــــــره ها و حــــــــرف ها...

دخترهای خوب مثل سیب های روی درخت هستند...

بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند!

پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند،

بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند

اما

به دست آوردنشان آسان است اکتفا می کنند...

سیب های بالای درخت فکرمی کنند مشکل ازآنهاست در حالی که آنها فوق العاده اند ...

آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 13:56 توسط فاطیما|

گفته میشود:امروز شما را فراموش میکنیم چنانکه شما دیدار امروزتان را فراموش کردید و جایگاه شما اتش است و شما را هرگز یاری کنندگانی نیست(34جاثیه)

خدای من من انسانم و فراموشکار...که اگه راهمو گم کنم فراموشکار میشم...پس دستمو بگیر...مهربونم هوامو داشته باش که یاور و حامی جز تو ندارم و بی شک تو بهترین یاورانی...خدای من بهم کمک کن فراموش نکنم چیزی رو که میخوام فراموش نکنم تو چی ازم میخوای

میگوید:از نظر شمار سال ها چند مدت در زمین درنگ کردید؟ان ها گویند یک روز یا نیمی از یک روز از شمارگان بپرس (112و113مومنون)خدایا کمک کن فراموش نکنم که این دنیا یک روز یا نیمی از یه روزه...

این همه طمع و حرص خوردنو خوشگذرونی که اخرش به جای بدی میرسونه مارو واسه یه روز خیلی زیاده...وقتی این همه سالی که اومده و رفته و میخواد بیاد هنوز یه روز تو نشده وای به حال ما تو جهنم که روزاش اینقدر زیادن...خدای من نذار برم تو اتیشی که وعدشو دادی...کمکم کن نمیخوام شرمنده ات باشم....نمیخوام جز افرادی باشم که حتی واسه لعنت کردنمم باهام حرف نزنی...نمیخوام ول شم...نمیخوام برم تو صف رفیق فابریکای شیطان..از شیطون بدم میاد و از خودش و همه طرفداراش متنفرم...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 14:2 توسط فاطیما|

 شاید شبی آرام بگیریم و صبح فردایمان را نبینیم

                            پس

 محبت هایمان را ذخیره فردا هایمان نکنیم...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 21:27 توسط فاطیما|


هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن

حرمت ها شکسته میشود”

هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن

تبدیل به وظیفه میشود”

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 13:53 توسط فاطیما|


من يك دختر ايرانيم

 

بــــــــدان ...


"حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ...


تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ...



روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ...



................ارزان نمی فروشمش................



دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد ...



بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش ...



پـــاییــــــز است ...



باران بی وقفه این روزها هوای عاشقی به سرم می اندازد ...



لبـــــریــــزم از مهـــــر ....... اما استــــــــوار ......



ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــا نیست .....



عشق "حـــوای" ایرانی با شکــــوه است و بــــــــزرگ ....



"آدمی" را برای همراهی برمی گزیند ، شریــف ، لایــق ، فروتـــــن و



عــــــــــــــاشــــــــــــــــق .......!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 10:19 توسط فاطیما|

بنده ای خدا را گفت: "اگر تو سرنوشت مرا نوشته ای پس چرا من باید برای آن دعا کنم؟؟؟"

خدا گفت: "شاید نوشته باشم هرچه دعا کند..."

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 10:17 توسط فاطیما|

هر وقت احساس کردی گناه کسی آنقدر بزرگ است 

که نمیتوانی او را ببخشی ،

بدان که اشکال در کوچکی قلب توست ؛

نه در بزرگی گناه او..

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 16:25 توسط فاطیما|

معذرت خواهی

همیشه به این معنا نیست که تواشتباه کرده ای و حق با 

 دیگری است ...

معذرت خواهی ، یعنی آن رابطه بیشتر از غرورت برایت

ارزش دارد ...!


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 16:19 توسط فاطیما|

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍﺭﺍﺳﺖ ﭘﻨﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍ

 ﺩﺭﻭﻍ !!! ﺑﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻥ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ


"فروغ فرخزاد"

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 11:54 توسط فاطیما|

اگه یه روز فرزندی داشتي بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک بخر.

 بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

و مهمتر از همه:

بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 14:28 توسط فاطیما|

 

خدایا، هیچ چیز در این دنیا ارزش وابسته شدن ندارد، کاری کن وابسته ی هیچکس و هیچ چیز نباشم تا در آرامش فقط و فقط تو را یاد کنم.

خدایا کاری کن جای آنکه من در حسرت وابستگی های این دنیا باشم، وابستگی ها در حسرت من بمانند…

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 13:46 توسط فاطیما|

گریه نمی‌كنم، نه این‌كه سنگم

گریه غرورم رو به هم می‌زنه

مرد برای هضم دلتنگیاش

گریه نمی‌كنه، قدم می‌زنه

گریه نمی‌كنم، نه این‌كه خوبم

نه این‌كه دردی نیست، نه این‌كه شادم

یه اتفاق نصفه ـ نیمه‌ام كه،

یهو میون زندگی افتادم

یه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه كهكشونم، ولی بی‌ستاره

یك قهوه كه هرچی شكر بریزی

بازم همون تلخی ناب رو داره

اگر یكی باشه مَنو بفهمه

براش غرورم رو به هم می‌زنم

گریه كه سهله، زیر چتر شونه‌ش

تا آخر دنیا قدم می‌زنم

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای


تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

با واسطه سلام برایش رسانده ای


حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای


دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روسری ات را تکانده ای


می رقصی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 11:11 توسط فاطیما|

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 18:4 توسط فاطیما|

آری از پشت کوه آمده ام...
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 19:44 توسط فاطیما|

تو زندگی 3 نفر باش:
یکی برای خودت یکی برای خدا و یکی برای دیگری

برای خودت زندگی کن

برای خدا زندگی رو اونجوری که میخواد بساز و برای دیگری زندگی باش.

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 11:23 توسط فاطیما|

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت


فرشته‌ای ظاهر شد و عرض کرد: “چرا این همه وقت صرف این

 یکی می‌فرمایید؟”


خداوند پاسخ داد: “دستور کار او را دیده‌ای‌؟


باید بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی

 خراشیده گرفته تا قلب شکسته را درمان کند


فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.


“این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید.”


خداوند فرمود : “نمی شود!!، چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.


از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،


یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.”
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.


“اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی.”


“بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.

تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و 

زحمت بکشد.”


فرشته پرسید : “فکر هم می‌تواند بکند؟”


خداوند پاسخ داد : “نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره 

هم دارد.”


آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.


“ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد! به شما گفتم که در این 

یکی زیادی مواد مصرف کرده‌اید!!”


خداوند مخالفت کرد : “آن که نشتی نیست، اشک است.”


فرشته پرسید : “اشک دیگر چیست؟”


خداوند گفت : “اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، 

نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.”


فرشته متاثر شد: “شما نابغه‌اید ‌ای خداوند، شما فکر همه چیز را

کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند.”

زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.


وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.


بدون قید و شرط دوست می‌دارند.


وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.


زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن 

و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.


کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است


خداوند گفت: “این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!”


فرشته پرسید: “چه عیبی؟”


خداوند گفت: “قدر خودش را نمی داند . . .”


زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.


وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.


بدون قید و شرط دوست می‌دارند.


وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.


زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن 

و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.


کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است


خداوند گفت: “این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!”


فرشته پرسید: “چه عیبی؟”


خداوند گفت: “قدر خودش را نمی داند . . .”


زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.


وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.


بدون قید و شرط دوست می‌دارند.


وقتی بچه‌هایشان به موفقیتی دست پیدا می‌کنند گریه می‌کنند.


زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن 

و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.


کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است


خداوند گفت: “این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!”


فرشته پرسید: “چه عیبی؟”


خداوند گفت: “قدر خودش را نمی داند . . .”


نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 16:7 توسط فاطیما|

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدن : چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!

اینم به افتخار دوستای گلم

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 15:26 توسط فاطیما|

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد...

دانشگاه که قبول شد همه گفتند با سهمیه قبول شده!!

ولی...هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول وقتی میخواستند که به او یاد بدهند که بنویسد بابا!..

یک هفته در تب سوخت...

یادم آمد احتمالا "آرمیتا" دختر شهید رضایی‌نژاد و "علیرضا" پسر شهید احمدی روشن هم جزء سهمیه‌ های کنکور سال‌ های بعد هستند.

لطفاً تصویر ترور "پدرِ آرمیتا" و تصور "علیرضا" از پدری که از خانه خارج شد و دیگر هیچ‌وقت بازنگشت را از ذهن آنها بردارید تا راحت و با کمال آرامش بزرگ شوند و البته به راحتی وارد دانشگاه‌ها شوند.

راستی چقدر بود سهمیه خانواده‌های شهدا؟؟

کسی حاضر است لذت و غرور پدر داشتن را با سهمیه کنکور یکی از این فرزندان شهدا معاوضه کند؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 20:31 توسط فاطیما|

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

-------------------------------------------------------------

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 21:32 توسط فاطیما|

این راز پر از عذاب پیشت باشد

تصویر من خراب پیشت باشد

شاید که محرمت نبودم آقا
این اشک علی الحساب پیشت باشد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو آسمون کشورم یه گنبد طلائیه

عزت ما ایرانیان از اون گل خداییه

هرکه بپرسه که دلت اسیر و مجنون کیه؟

با افتخار داد میزنم دلم امام رضاییه

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 23:9 توسط فاطیما|

حااااالم بهم میخوره از کسایی که

انقدر بد دلن که فکر میکنن آدما فقط با اندام و

ظاهرشون میتونن خودنمایی کنن نه با هنر وتواناییاشون

البته گله ای هم نیست چون انقدر بد بختن

که فرق محبت و خود نمایی رو نمیفهمن...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 13:56 توسط فاطیما|

دلتنگم برای...

 برای بوی کتاب نو

برای اتوی روپوش مدرسه

برای بوی خوش اسفندی که اول مهر برایمان دود می کردند

برای دویدن و گرفتن جای خوب تو کلاس درست بعد از اینکه وارد سالن مدرسه می شدم

برای کلاس های فیزیک که مثل بز معلمو نگاه می کردیم

برای کلاس شیمی که هر روز کتابو می بستیم

برای تند تند نوشتن جزوه ی هندسه

برای کلاس ادبیاتمون

برای خوندن شعر معلم عزیزم..ستاره ی امیدم..در آسمان..

برای تخت پاکن خیسی که گند می زد به تخته

برای بعضی از معلمانم

و

دل تنگم برای همه ی هم کلاسی هایم...

آن روزها با همه ی سختی هایش دیگر بازنمی گردند..

چه روزهای خوبی بود...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 13:45 توسط فاطیما|

لطفا از این به بعد خیلی به خودتون ننازید

ببینید چی بودید تازه الانشم مالی نشدید...

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 17:51 توسط فاطیما|


زن واسه مرد مثه بال واسه پرندگانه ! اگه نباشه نمیشه پرواز کرد؛ یکی از این بال ها مادره و یکی هم همسر و دوبال نامرئی هم خدا برای مردا گذشته که یکیش خواهره و یکیش هم دختر
!

آقایون حال کنید خدا چه بال هایی بهتون داده

فقط خواهش میکنم خیلی خوب ازشون مراقبت کنید چون اگر بشکنن دیگه هیچ وقت

مثل اولشون نمیشن تازه ممکنه شمارو هم زمین بزنن

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 16:32 توسط فاطیما|

قابل توجه زهرا فائزه فاطمه وهمه بچه هاوهمسفرای اردوی یزدمون:

یادتونه یه روز ایستک گرفتیمو بدون اینکه خانم فراهانی و بقیه متوجه بشن یواشکی از پله های خطرناک هتل بالا رفتیمو چه جشن باحالی تو پشت بوم هتل گرفتیم

یادش بخیر       هنوز در ایستک هارو نگه داشتید؟

سیم لوله...حاضر

پنگوئن...حاضر

یادتونه یه شب یه پارچه انداختیمو هر چی خوراکی داشتیم ریختیم روشو تا صبح حرف زدیمو...خندیدیمو...یه ذره ام گریه کردیم چه شب باحالی بود

شب بعدش یه دفعه برقارو روشن کردینو نصفه شب شروع کردین به رقصیدن تا سمیرا اومد برقصه

برقارو خاموش کردینو رفتین خوابیدین...

چه روزای خوبی بود...

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 0:8 توسط فاطیما|

یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون كنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوت پرستن كه نمیتونن خودشون رو کنترل كنن؟؟ پسره لبخندی میزنه و میگه: ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟ و هر مردی ملكه انگلستانو لمس كنه؟! پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:...نه!مگه فرد عادیه؟!! فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!! پسر میگه: خانومای ما هم همه ملكه هستن!!!
♥♥به افتخار همه دخترای ایروونی♥♥

البته اینم بگم که این گفته ها از یک پسر ایرانی خیلی بعیده

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 16:22 توسط فاطیما|

یه استاد دانشگاهی بود هر سری میومد سر کلاس به دختر خانمها تیکه می انداخت. یه روز دخترا تصمیم گرفتن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون...

قضیه به گوش استاد رسید

(میدونیدکه توسط عده ای از آقا پسرهای جان بر کف!!!!)

جلسه بعد استاد کمی دیر اومدسر کلاس و برای توجیه دیر آمدنش گفت:از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده تعجب کردم رفتم جلو پرسیدم چی شده؟ دخترا گفتند:با کارت دانشجویی شوهر میدن!!!

دختر خانوم ها پاشدند که برن بیرون استاد گفت کجا میرید؟ وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود!تمام کلاس رفت تو هوا!!!!!!

اخه واقعا یعنی چی؟؟؟؟!!!

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 15:43 توسط فاطیما|

این پستو دوستم تو وبلاگش گذاشته بود ولی از اونجایی که این اتفاق و

خاطره وحشتناک ودر عین حال خنده دار هیچ وقت از ذهن هیچ کدوم از

بچه های کلاس پیش ریاضی نمیره گفتم باز بد نیست یه یاد اوری میکنم

دانش آموزان محترم هم مواظب باشن که مثل من آبرشون نره...

این منم            اینم استاد عربیمون تو بشری

چهارشنبه بود.زنگ اول فیزیک داشتیمو و زنگ دوم عربی...

زنگ فیزیک همیشه استرس داشتیم.آقای مهری کیو میبره پا تخته برا حل تمرین و همه میترسیدیم..

زنگ عربی هرکس کار خودشو میکرد..

سر کلاس پفیلا میذاشتم لای کتابو با بچه ها میخوردیم..

یکی میرفت از خانم نجاری چیپس میخریدو زیر مانتوش قایم میکردو میاورد سر زنگ وقتی آقای روحانی درس میداد و حوصلمون سر میرفت میخوردیم..

یکی تمرینای زنگ بعد شمشیرگرو کپ میزد..ودر کل حال میکردیم..

زنگ تفریح بین این دو زنگ همیشه یه عده میزدن رو میز..یکی آهنگ میخوند(تو مثل گلی...نازو خوشگلی)ودوست همیشه شاد من(خودتون میدونین کیو میگم) وسط کلاس می رقصیدو هوو هوو میکشید

آقای روحانی همیشه ی کم زودمیومد سرکلاس..

اونروز یهو آهنگ قطع شدو همه نشستن سر جاشون و دوست من همینطور داشت می رقصید غافل از اینکه آقای روحانی در کلاسو باز کرده و اومده تو...

دوستم یهو برگشت آقای روحانی رو دید...یه جیغ کشید...زد تو صورت خودشو نشست سر جاش..

من میز اول بودم حواسم بود...آقای روحانی تا آخر کلاس هی به دوست شادمون نگاه میکردو میخندید..یادتونه که..این شکلی میخندید

دوستم تا آخر زنگ از خجالت سرشو بالا نیاورد..

حالا حال اون روز منو درک میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

یادش بخیر چقدر بعدش با بچه ها خندیدیم...

 

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 11:47 توسط فاطیما|

استاد اسامی بچه ها رو یکی یکی میخواند رسید به اسم ((بارانه)) شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید:چرا بارانه؟ دختر جواب داد به خاطر اینکه روز تولدم باران میومده برادر اهل دلی از ته کلاس گفت:خوبه اون روز افتابی نبوده!!!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 16:15 توسط فاطیما|

دکتر شریعتی:خدايا ... نام سوره اي به نام عشق در قرآن خالي ست كه اين گونه آغاز شود، قسم به روزي كه دلت را مي شكنند وجز خدايت مرهمي نخواهي يافت...

خدا جونم دوست دارم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 14:54 توسط فاطیما|


آخرين مطالب
» دختر خووووب
» خدا یا یکم کلافه ام...!!
» محبت ها
» هیچ وقت...
» من یک دختر ایرانیم
» دعا
» قلبت را بزرگ کن
» معذرت می خواهم!!
» دروغ یا راست...
» بادکنک
Design By : Pars Skin